|
زندگی شرین بود اما سراسر بازی است
آنکه این بازی بیاموزد ز گیتی راضی است
چون غم دیروز و فردا را خوری عمرت هدر
حال را دریاب و خوش باش این برایت کافی است
عمر چون بگذشت بر بگذشته غم خوردن خطاست
به غنیمت بشمری وقتت همین هوشیاری است
بهر امروزت چه کردی؟ آن که آمد می رود
چون برفت عمراز کفت دیگر چه وقت زاری است؟
دل چو بسپاری به ایزد زندگی معنا شود
گر به رنگی دل ببازی ، از کرامت ، عاری است
زندگی شوحی است ، آسان تر ز شوخی کی بود
چون نبینی شوخی اش ، مهر تا سرش دشواری است
هر که در دنیا غم مال و غم حالش بود،
گر بخوابد تا ابد، بهتر ز این بیداری است!
گاهی...نگاهی...یادمی...؟! |